آقا اجازه! راوی این قصهٔ بلند، من نیستم. راوی «ما» هستیم. نسلی که چشم باز کرد در نخستین روزهای سردِ یک انفجارِ گرم. نسلی که الفبا را با زمزمهٔ «اللهاکبر» از پشتبامها آموخت و نقطهٔ سرِ سطرهایش را با خون همکلاسیهای شهیدش قاطی کرد.میخواهم از معلمی بگویم که برای ما، معنی «همیشه» را تغییر داد. در کارگاهِ بزرگِ آفرینش، ما هیچگاه تنها نبودیم. درست از آن شبهایی که قد و قامتمان از پشت تریبونِ مسجد، تازه به لبهٔ سن چهارده سالگی میرسید؛ کسی آمد و دستمان را گرفت. دست گرمِ معلمی که دفتر مشقش، به وسعتِ قلبهای یک امت بود.نام او آیت الله العظمی سیدعلی خامنهای است. اما برای ما، او «آقا» ست. «آقا معلم».ما در سن سیزده چهارده سالگی، معلمی داشتیم که کلاس درسش را در دلِ آتش برپا کرده بود. او به ما یاد نداد که فقط بمیریم؛ یاد داد که چگونه برای زیستن به استقبال مرگ برویم. تصویب قطعنامه ۵۹۸. آنجا که انگار بعضیها نفسشان بند آمده بود. آقا معلم آمد پشت تریبون جمعهٔ تهران. دستش را روی اسلحه ژ 3 گذاشت، و از امید گفت. نگاهش برای ما که تازه به سن تکلیف تاریخی رسیده بودیم، یک پرسش بود: آیا نوشیدن جام زهر، نشانهٔ ضعف است یا غیرت؟ او به ما آموخت که عقلانیت یعنی پذیرش تلخترین حقیقت برای حفظ اصلی به نام مکتب. ما در آن سالها، کلمهٔ صبر را رو تخته مینوشتیم و معلممان نهٔ بزرگ به استکبار را پای تخته تکرار کرد.آمدیم توی دههٔ هفتاد. ما بیستساله بودیم و خسته از تقابلها و تعارضها. دلمان یک دنیای آباد میخواست. اما در این کلاس، بازهم آقا، معلم بود. این بار، روی تختهسیاه، نقشه جغرافیای «پیشرفت» را چسبانده بود. حادثهٔ کوی دانشگاه (تیرماه ۱۳۷۸). دیدن درگیری میانِ دانشجو و مسؤول، سخت بود. آقا معلم به ما یاد داد که اختلافنظر، به معنای خروج از کلاس نیست. او آمد و نفرت را از تخته پاک کرد و بهجای آن، مناظره و روشنفکری دینی را جایگزین ساخت. او گفت: حرف حق را باید از هرکه شنیدی، بپذیر. این جمله را آنکسی میگوید که میداند معلمی، یعنی کشف حقیقت، نه تحمیل قدرت. او به ما یاد داد که عصبانی شدن اشکالی ندارد، اما از مسیر امت خارج شدن، خط قرمز است.ما سیساله بودیم و صاحب فرزند. دیگر نه آن دانشجوی داغ بودیم و نه آن رزمندهٔ بیپروا. حالا یک پدر یا مادرِ میانسال بودیم که دلمان برای فردای بچههایمان لرزید. فتنهٔ ۱۳۸۸. روزهایی که فریبِ دروغ، چنان غبارآلود کرد فضا را که دوست و دشمن گم شد. آقا معلم روی تخته نوشت: تویی که فریب خوردی، برگرد. او در نماز جمعهٔ معروفِ ۲۹ خرداد، مثل یک معلم دلسوز که شاگردش را در آستانهٔ سقوط میبیند، بر سر همه ما داد زد. نه برای سرکوب، که برای نجات.امروز. ما از آستانهٔ چهلسالگی عبور کردهایم. موهایمان سپید شده است. اما معلممان، همان آقای همیشگی است، با آن ریش سپید و نگاهِ بیدار. کلاس ما اکنون جهان است. در حملهٔ ترکیبیِ دشمن خیابانها آتش گرفت و قلبها لرزید. اما یک نفر باز روی سکوی کلاس ایستاد. او نگفت شرط بیعت، سکوت است. او گفت: من هم دلم برای آن دختر میسوزد، اما راهِ علاج، آتش زدن کتابخانه نیست، ساختِ ایرانِ قوی است.در آن روزهای سخت، ما دیدیم که معلمی به چه معناست. معلمی یعنی در اوج تنهایی، به دیوار تکیه کنی و بگویی: ما میمانیم و راه حسین (ع). او به ما یاد داد که امید، یک واجب شرعی است.آقا معلم، این قدرت را داشت که هر بار نشانههای این بعثت را در چشمان جوانانِ غزه، لبنان، یمن و حتی ایرانِ خودش پیدا کند. او به ما یاد داد که نسل چهاردهساله تا الان، اگر زنده است و از مسیر منحرف نشده، به خاطر این حقیقت است که کلاسِ درسِ آقا هیچگاه تعطیل نشد.راوی باید به باد پهلو بزند، تا قصه راست از آب درآید. راوی این قصه، امروز با کولهباری از شکستها و پیروزیها، از تشویقها و دلخوریها، با قاطعیت میگوید: ما معلممان را انتخاب نکردیم. معلممان نصیبمان شد. همانطور که کوه نصیب زمین میشود و سایهبان نسیم.این آیتالله خامنهای، برای نسل متولدین دهههای چهل، پنجاه، شصت و حتی هفتاد، یک پدیدهٔ آموزشی بود. او نهتنها فقه و سیاست، که «صبر»، «غیرت»، «عقلانیت»، «شجاعت» و «شفقت» را در عمل به ما تدریس کرد.از سنگرهای آبادان تا مصلای بزرگ تهران؛ از قرائتِ خطبههای نماز جمعه تا فریادِ آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند … همه و همه صفحات یک دفتر مشقِ تمامنشدنی است.او از چهارده سالگی، به ما یاد داد که مثل درخت ایستادن یعنی چه. و امروز، وقتی میبینیم که شاگردانِ دیروز، خود، امروز معلمانِ نسل بعد شدهاند میفهمیم که کارِ معلمی، کارِ انبیاست. همان بعثتی که پیامبر (ص) با «اقرا» آغاز کرد، این آقامعلم با «ما میتوانیم» ادامه داد.آخرین جملهای که روی تخته آقا م
نظرات